بازگشت به خونه (خونه بود)

خرید بک لینک
بعد از سه ماه به خونه بازگشتم.
دلم برای خانوادم خیلی تنگ شده بود، اما اون طوری که انتظارشو داشتم پیش نرفت، خانواده من از تغییرات من که من، خودم تغییرات حسابشون نمیکنم هراس دارند و انتظار دارند که من یه دختر بچه هفده هجده ساله باقی میموندم، اما من بیست و چهارم همین ماه نوزده ساله میشم و هیچ چیز همانند گذشته نیست.
بعد از بغل و روبوسی اولین چیزی که بهم گفتن این بود مقنعتو بکش جلو! خب انتظارشو داشتم ولی انجامش دادم که حداقل مواقعی که با همیم به کاممون تلخ نشه، حتی اگه اخم هم کنند من با اعمالشون متوجه محبتشون میشم.
پدرم این اواخر خیلی بهم زنگ میزد، و میدونستم که این اواخر بیشتر از همیشه دلش برام تنگ میشه و بیشتر از همیشه نگرانه.
پدرم دوست داره که من توی دانشگاه با هیچ احدی ارتباط نگیرم، به خصوص پسرا، بهم میگه اون ها مثل گرگی در بیشه زار هستند که از هر دری وارد میشن که مخت و احساست رو به کار بگیرن و ازت سو استفاده کنن، واکنش من خندست! خیلی خنده داره، مخصوصا توی دانشکده هنر دانشگاه گیلان!! انگار که من یک موجود بی اختیار و بی اراده هستم که منتظرم کسی بیاد و منو بدبخت کنه و من هیچ کاری انجام ندم، من شکست و ضربه دیدن رو بیشتر پذیرا هستم تا تجربه نکردن و دختر خانم باباش بودن رو.
وقتی وارد خونه شدم، همه چیز مثل سابق بود، گرم، صمیمی، هیچ چیز به خاطر کاربردش در خونه ما چیده نشده، بلکه مادرم اونهارو با عشق اینور اونور کرده، یک زن خانه دار که تمامی درگیری های زندگیش حول محور خانوادش میچرخند، قشنگه.
اولین کاری که کردم دوش گرفتن بود، حال نداد، چون آب بی رمق بود و هوا بشدت سرد، شامپوی آلوئه ورا و ماست! جیزیز کرایز!! ساچ ا ایمپروو.
قرار هست که بیست روزی باشم، باید چندتا از دوستان قدیمیم رو ببینم، و به دیدار استاد هام برم و کتاب بخونم و کار کنم، هزار جور غذا تو ذهنمه که دونه دونه باید بخورمشون، مرغ بریون، لازانیا، بستنی بهار و و و.
الان که نوشتم حال خیلی بهتری دارم، شاید مدتی در کنار خانواده و نزدیکان بودن، گرچه کاملا بر وفق مرادتم نیست بد نباشه، کمی به خودم استراحت میدم و فکر یخچال خالی و هم خوابگاهی هامو نمیکنم که نمیخوان سر به تنم باشه. همینه دیگه، زندگی همینه.

خوابگاه...

ما را در سایت خوابگاه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 156 تاريخ: شنبه 11 اسفند 1397 ساعت: 5:22

صفحه بندی